زندگینامه حضرت استاد بِنیسینوشتارها و اشعار حاج‌آقا بِنیسی

در سایه‌سار خورشید

بسم الله الرّحمان الرّحیم

این متن، مقاله‌ی «در سایه‌سار خورشید» در‌باره‌ی زندگانی حضرت استاد اسدالله داستانی بِنیسی ـ رضوان الله تعالی علیه. ـ ، به قلم فرزندش، حجّت الاسلام و لمسلمین اسماعیل داستانی بِنیسی، است که پیش از این در کتاب «ستارگان حرم»، ج 21، ص 151 ـ 170 چاپ شده است.


طلوع خورشید

قصّه‌ی من آفتاب قصّه‏‌ها است       ‏                       گر  ز پشت ابرها ظاهر شود (1)

(تصویر حضرت استاد در کودکی)

     حضرت حجّت‌‏ الاسلام و المسلمين استاد اسدالله داستانى بنيسى ـ قدّس سرّه. ـ در سال 1325 شمسى به دنيا آمد. با ميلاد او زندگى خانواده‌‏اش بركت پيدا كرد و آنان از فقر شديدى كه سال‏‌ها گرفتارش بودند، رهايى يافتند.‌(2)

     پدر و مادرش او را «اسدالله» ناميدند تا هم ياد حضرت اميرالمؤمنين، اسدالله الغالب ـ عليه ‏‌السّلام. ـ ، هميشه در خانه‏‌‌شان جارى باشد و  هم او با نام آن حضرت، بزرگ و به صفات او مزيّن گردد.


وادی طلوع

او در روستايى زيبا كه در دامنه‌ی كوه ميشاب (معروف به ميشو) قرار و «بِنيس» نام دارد، متولّد شد. اين روستا در بخش شَمال شرقى شبستر و در حدود 60 كيلومترى غرب تبريز واقع شده است.

1394.11.3(تصویر مسجد جامع بنیس)

     از اين روستا علماى بزرگى به نام‏‌‌هاى علّامه برهان‏‌‌الدّين ابراهيم بن حسن، شيخ حسن باله، ملّا قباد، ملّا على ممتحن و حاج ميرزا اسدالله بِنيسى (معروف به حاج‌‏‌آخوندآقا) برخاسته و جهان را با نور دانش و عرفان خويش منوّر كرده‏‌‌اند.


تبار نور

اجداد استاد بنيسى ـ قدّس سرّه. ـ از علما بودند و به فرموده‌ی خود او، نسبتش به علّامه برهان‌‏‌الدّين می‌‏‌رسد. او دانشمندى بلندمرتبه بود كه در زمان خويش در ادبيّات عرب، فنون شعر، و عرفان، همتا نداشت. 4 كتاب از او برجا مانده كه مهم‌‏‌ترين آن‌‏‌ها «تفسير قرآن مجيد از اوّل قرآن تا سوره‌ی يوسُف» است. وى در اوايل قرن دهم هجرى قمرى، در راه سفر به مكّه‌ی معظّمه، همراه با پسرش به شهادت رسيد.(3)

     جدّ پدرى او، باباحسن، كه انسان وارسته‌‏اى بود، به خاطر فقر شديد مالى نتوانست راه اجدادش را ادامه دهد و پدرش، حاج‌ اسماعيل‌ آقا، نيز به همين مشكل، گرفتار بود.

     جدّ مادرى‌‌اش، حاج على كاظمى قانع (كاظم‌‏‌زاده)، هم انسان پاكدلى بود. او پيش از آن كه به سفر حج مشرّف شود، از همه، حتّى حَيَوانات منزلش، حلاليّت می‌‏‌طلبيد. پدر استاد ـ قدّس سرّه. ـ در اين‏‌باره گفته است كه او پس از اعمال حجّش، به من گفت: «حاج‏‌ اسماعيل! من در جوانى به مسائل مذهبى، چندان مقيّد نبودم. با خدا عهد كردم كه مرا به راه راست هدايت فرمايد و زيارت خانه‌ی خودش را بر من قسمت كند؛ آن‏‌‌گاه اگر مرا  بخشود و حجّم را قبول كرد، جانم را در مكّه بگيرد.»؛ سپس وصيّت‏‌هايش را گفت و پس از ذكر شهادتين، جان به جان‏‌‌آفرين تسليم كرد و در شِعب ابوطالب دفن شد.

     پدر وی، حاج اسماعيل آقا، نیز مرد بزرگوارى بود كه استاد بنيسى ـ قدّس سرّه. ـ بارها درباره‏‌‌اش می‌‏‌فرمود: «من پدرم را يک ساعت هم روى زمين نديده‏‌ام!؛ او هميشه در عالَم بالا و معنويّت و ذكر و دعا است.»

1394.11.6(تصویر آخِر حضرت استاد با پدر بزرگوارش)

     نُخستين استاد معنوى استاد بنيسى ـ قدّس سرّه. ـ كه «ميرزا اسدالله» نام داشت و معروف به «حاج‏‌آخوندآقا» بود، دربارهی حاج اسماعيل آقا فرموده است: «من از هر جهت به او اعتماد دارم تا آن‏‌جا كه حاضرم پشت‌سرش نماز  بخوانم.» هنگامى كه حاج‌‏آخوندآقا ـ قدّس سرّه. ـ نابينا شد، او در ضمن كار طاقت‏‌‌فرسای سفال‏‌‌سازى، به بچه‌‏هاى بنيس قرآن یاد می‌داد.


1394.11.7(تصویر حضرت استاد با پدر بزرگوارش)

پگاه خورشید

آثار نبوغ از زمان كودكى استاد بنيسى ـ قدّس سرّه. ـ در او نمايان بود. جدّ مادری‌‏اش در همان زمان درباره‌ی او گفته بود: «او با بزرگ‌‏ترها نشست‌و‌برخاست می‌‏كند و حرف‌‏هاى بزرگ‌‏تر از خود می‌‏زند. اين‏‌گونه بچه‌‏ها معمولاً آدم بزرگ و سرشناسى می‌شوند و در رديف نابغه‌‏هاى تاريخ قرار می‌‏گيرند.»

     او در دامان پدرى بزرگ شد كه هر شب به نماز شب برمی‌‏خاست؛ مردى كه هميشه قرآن می‌‏خواند و وقتى به آيه‌‏هاى عذاب می‌‏رسيد، می‌گریست و هنگامى كه آيه‌‏هاى نعمت و بهشت را تلاوت می‌‏كرد، در چهره‌‏اش گل تبسّم می‌‏شكفت و عرض می‌کرد: «اَللّٰهُمَّ! ارزُقنا؛ خداوندا! (اين نعمت را) به ما روزی كن!»

     بر اثر تربيت چنين پدرى و پاکی روح بلندش، فضايل اخلاقى فراوانى از او ظاهر می‌‏شد. او در كودكى، مردى را از كوره‌ی آتش نَجات داد و نيز آبرويش را فِداى جوانى ساخت كه در آستانه‌ی مرگ بود.

1394.11.8(تصویر بارگاه امامزاده‌ای در بنیس)

     در آن زمان، پهلوانى به نام «صَفدَر» در بنيس زندگى می‌‏كرد. هنگامى كه به او خبر رسید استاد ـ قدّس سرّه. ـ با پسرى بزرگ‏‌تر از خود، كُشتى گرفته و او را به زمين زده است، به او گفت: «تو يک پهلوانى. من در مدّتِ خيلى‌كم همه‌ی فنون پهلوانى را به تو ياد می‌‏‌دهم و تو را جانشين خودم می‌‏‌كنم. من از تو شيرى می‌‏سازم كه افتخار آذربايجان گردد و صداى نعره‌‏اش به همه‌جاى دنيا برسد!»

     پس از اتمام درس‌‏‌هاى پهلوانى، استاد ـ قدّس سرّه. ـ با اين كه هنوز به بلوغ نرسيده بود، با همتايان خود در بنيس و روستاهاى اطراف كشتى می‌‏‌گرفت و با عنايات الاهى كه در زندگی‌‏‌اش مشهود بود، هميشه پيروز می‌‏شد.

     مردم بنيس، به‌ويژه بزرگانش آن‏‌قدر او را دوست می‌‏‌داشتند كه حاضر بودند حتّی جانشان را فِداى او سازند.


1394.11.10(تصویر حضرت استاد با پدر بزرگوارش)

جرعه‌های معرفت

استاد بنيسى ـ قدّس سرّه. ـ خواندن و نوشتن را در محضر پدرش آموخت و در ضمن كمک به پدرش در كار سفال‌‏‌سازى و آموزش فنون پهلوانى، در مكتب حاج‌‏آخوندآقا ـ قدّس سرّه. ـ شركت می‌‏كرد و قِرائت قرآن و… را از او فرامی‌‏گرفت.

     او در يادگيرى علوم، پيشرفت عجيبى داشت تا آن‌جا كه حاج‌‏آخوندآقا ـ قدّس سرّه. ـ درباره‏‌اش می‌‏فرمود: «او در آينده از نوابغ خواهد شد. ما باید از او خیلی حمايت كنيم و اسباب رشد فكرى‌اش را فراهم سازيم و هر چه از دستمان برمی‌‏آيد، درباره‌ی او انجام دهيم.»

     پس از مدّتى، در دبستان بنيس براى بزرگسالان،‌ كلاس درس شبانه برقرار شد. پدرش او را در آن‌جا ثبت‌‏ نام كرد و او در مدّت 4 ماه، كلاس‏‌‌هاى اوّل و دوم را گذراند؛ سپس در مدّتى كوتاه از پدرش ترجَمه‌ی قرآن کریم و كتاب‌‏هاى گلستان، توضيح‌‏‌المسائل و تنبيه‌‏‌الغافلين را فراگرفت.

     آن‌‌گاه به تهران آمد و شبانگاهان با همه‌ی خستگی‌‏ اش از كار روزانه، در كلاس‏‌‌هاى آموزشگاه رجايى شركت می‌‏‌كرد.

     چند روزى از آغاز تحصيلش در تهران نگذشته بود كه در امتحانات داوطلب آزاد كلاس ششم شركت كرد و با معدّل بالا قبول شد و همين، باعث شد كه از طرف مجلّه‌ی اطّلاعات با او مصاحبه شود و 20 جلد كتاب به او جايزه داده شود.

     وی تا پايان دبيرستان، تحصيلات خود را ادامه داد.


1394.11.12(تصویر حضرت استاد و تقدیم تنهاگل باغچه‌ی خانه‌اش به دخترش به مناسبت عروسی او)

حیات دوباره

چند علّت، باعث شد كه استاد بنيسى ـ قدّس سرّه. ـ از همه‌ی علاقه‌‏ ها و انگيزه‌‏‌هايش دل بكند و به راهى نورانى و مقدّس قدم بگذارد.

     اين اسباب عبارت بودند از:

1. اجداد او اهل علم بودند و از بزرگان بنيس محسوب می‌‏‌شدند؛ اگرچه پدر و پدربزرگش به جهت فقر مالى زياد نتوانستند راه اجدادشان را ادامه دهند؛

2. در زمانى كه او به عنوان «پهلوان آذربايجان» مشهور ‏شده بود، خانواده و خويشاوندانش به او اجازه نمی‌‏‌دادند كه به‌تنهايى از بنيس خارج شود؛ چون می‌‏‌ترسيدند كه رقيبان و دشمنانش در بيرون روستا او را آزار دهند. در همين مدّت، او به اين نتيجه رسید كه هنر واقعى، آن نيست كه يک نفر بتواند پشت همه را به خاک بمالد، دل عدّه‌‏‌اى را بشكند، كينه و دشمنى بسازد، آزادى واقعى را از خود سلب كند و خطرهای فراوانى را براى خویش فراهم كند و انسان نبايد وقت گرانبهايش را در چنين كاری صرف نمايد؛

3. استادش، حاج‌‏آخوندآقا ـ قدّس سرّه. ـ ، به او می‌‏فرمود: «من پسرى ندارم تا او را به حوزه‌ی علميّه بفرستم و تو را كه همنام من هستى، به اندازه‌ی فرزندانم دوست دارم. از تو می‌‏‌خواهم كه به حوزه‌ی علميّه‌ی قم بروى تا بتوانى با دانشى كه به دست می‌‏‌آورى، به همه‌ی جهان خدمت كنى.» و هميشه او را تشويق می‌‏‌كرد كه به حوزه‌ی علميّه هجرت كند؛

4. او علاقه‌ی زيادى به علم داشت، هر كتاب و روزنامه‌‏اى را كه مردم از شهرها به بنيس می‌‏‌آوردند، می‌‏گرفت و مطالعه می‌‏كرد، گهگاه شعر می‌‏سرود و هر گاه عالمى را می‌‏ ديد، حالتى روحانى به او دست می‌‌داد و خود را در عالَمى ديگر احساس می‌‏‌كرد.

     همه‌ی اين‏‌ها دست به دست هم دادند و او آموزش كتاب «جامع‌‏‌المقدّمات» را كه نُخستين كتاب درسى حوزه بود، در محضر حاج‌‏آخوندآقا ـ قدّس سرّه. ـ آغاز كرد، تا اين كه ايشان وفات كرد و وی در بهار سال 1350، وارد حوزه‌ی علميّه‌ی قم شد.

     در همان شب اوّل ورودش به شهر مقدّس قم، در خواب ديد كه حاج‌‏‌آخوندآقا ـ قدّس سرّه. ـ شادمانه جلو درِ مسجد بنيس ايستاده و منتظر رسيدن او است. هنگامى كه به خدمت ايشان رسيد، حاج‌‏آخوندآقا ـ قدّس سرّه. ـ  آغوشش را گشود و بوسه‌‏‌بارانش كرد و فرمود: «عاقبت‌‏‌به‌‏‌خير شوی اسدالله! مرا به آرزويم رسانيدى.» و با اصرار فراوان، او را پيش از خود داخل مسجد كرد، در محلّ مخصوص اهل علم نشانيد، از او خواست كه به مِنبر برود و سخنرانى كند و به وی فرمود: «سه روز ديگر، تحصيل را در محضر فُلان استادان آغاز كن.»

     او از سه روز دیگر، به فرموده‌ی استادش عمل كرد و درس‌‏‌هاى روح‌بخش حوزه‌ی علميّه را تا پايان ادامه داد و با پشتكار عجيب و توفيقات فراوان الاهى توانست مقامات علمى گوناگونى را به دست آورد.


نوریان مَر نوریان را طالبند

مهم‏‌‌ترين استادان او در درس‏‌هاى مقدّماتى و سطح حوزه، عبارت بودند از:

1. علّامه مدرّس افغانى؛

2. حضرت آيت‏‌الله شيخ احمد پايانى؛

3. حضرت آيت‌‏الله شيخ قدرةالله وجدانی‌‏فخر؛

4. حضرت آيت‌‏ الله مصطفى اعتمادى.

     استادان ايشان در درس‌‏هاى خارج حوزه، عبارت بودند از:

1. حضرت آيت‏‌الله العظمى سيّد محمّدرضا گلپايگانى؛

2. حضرت آيت‏‌الله العظمى سيّد محمّد وحيدى شبسترى؛

و … .

003(تصویر حضرت استاد، و استاد گرانمایه‌اش: حضرت آيت‌‏الله العظمی وحیدی شبستری)


photo_2016-04-17_08-50-24(تصویر حضرت استاد در حال نوشتن کتاب)

گنجینه‌های نور

استاد بنيسى ـ قدّس سرّه. ـ در سیزده‌سالگى با چوپان بنيس كه «رشيد» نام داشت، به كوه ميشاب (معروف به ميشو) سفر كرد و جلوه‏‌‌هاى معرفت‌‏‌زاى آن‌جا را به شعر كشيد. اين مجموعه‌شعر آذرى را كه «طبيعتْ‌گلشنى يا ميشوداغى» نام دارد، آقاى حضرتى (نعيمى) به شعر فارسى برگردانيده و در مقدّمه‌‏اش نوشته است: «در گوشه‌‏‌اى از اين اثر می‌‏‌توان نمونه‌‏‌اى از سبک استاد شهريار را در ديوان “حيدربابايه سلام” مشاهده كرد.» اين نُخستين كتاب استاد بنيسى ـ قدّس سرّه. ـ بود.

     او سال‏‌‌هايى پياپى، پس از تعقيبات نماز صبح، نوشتن را آغاز می‌‏‌كرد و بركت عجيبى در این کارش احساس می‌‏‌شد تا آن كه صدها كتاب و اثر، به يادگار گذاشت.


1394.11.18(تصویر حضرت استاد در حال قرائت حدیث شریف کسا)

در زلال روحانی

او با عبادت، قرآن کریم و دعا، انس عجيبى داشت. يک بار در مدّت حدود 9 ساعت پياپى، همه‌ی قرآن مجید را قِرائت كرد و بارى ديگر در چند ساعت متوالى، 1000 رَکعت نماز خواند.

     به نزديكانش سفارش می‌كرد كه مناجات‏‌‌هاى خَمسَة‌َعَشَر را فراموش نكنند و هر روز صبح، يک مناجات از اين 15 مناجات را بخوانند.

     آن‏‌قدر به ادعيه‌ی حضرات معصومين ـ عليهم السّلام. ـ عشق می‌‏ ورزيد كه به خواندنشان بسنده نمی‌‏‌كرد؛ بلكه در جلسات صبح‏‌‌هاى جمعه كه در خانه‏‌‌اش برگزار می‌‏‌شد، آن‌ها را براى مردم شرح می‌‏‌داد و در اين جلسات، دعاى توسّل خوانده می‌‏‌شد و بيماران شِفا می‌‏‌گرفتند و حاجتمندان به حاجات خود می‌‌رسيدند.


1394.11.24(تصویر حضرت استاد در کَنار محلّ جداشدن دست مبارک حضرت ابوالفضل علیه السّلام)

برق عشق آمد و بر خرمن جان آتش زد

هر كسى با استاد بنيسى ـ قدّس سرّه. ـ آشنا می‌‏ شد، در همان ساعات نُخست آشنايى درمی‌یافت كه او دلباخته‌ی چهارده معصوم ـ عليهم ‏السّلام. ـ ، به‌ويژه حضرت اميرالمؤمنين ـ عليه ‏السّلام. ـ است.

     هنگامى كه در کَنار حرم وصیّ بِلافَصل حضرت خاتم‌‌الأنبیاء ـ صلّی الله علیه و اله و سلّم. ـ مينی‌‏‌بوس كاروانشان ایستاد و درِ آن گشوده شد، جذبه‌ی آن حضرت، چنان او را در بر گرفت كه خود را چهاردست‌وپا بر زمين انداخت و خود را روى زمين می‌‏‌كشيد تا اين كه به رواق حضرت امام علی ـ عليه ‏السّلام. ـ رسيد و در اين ميان، چند بار عِمامه‌‏اش از سرش افتاد و خودش متوجّه نشد.

     او يک روز پيش از عروج ملكوتی‌‏‌اش كه در خانه بِسترى بود، به يكى از بستگانش فرمود: «منظومه‌ی اميرالمؤمنين ـ عليه ‏السّلام. ـ را برايم بخوان!» و اين، سخن معنوى آخِرش بود.


(تصویر حضرت استاد در حال سینه‌زنی)

عرشی خاکسار

روزى در شهر  شهريار، مردى او را به باغش برد و به او گفت: «چند سال است كه حشره‌‏‌هايى به باغ‌‏‌هاى انگور اين منطقه هجوم می‌‏‌آورند و اكثر محصولات باغ‌‏‌ها را از بين می‌‏‌برند.»؛ سپس يكى از آن حشره‏‌‌ها را در كف استاد بنيسى ـ قدّس سرّه. ـ نِهاد و از او خواست كه ضرر آن‌‏‌ها را از باغش دفع كند.

     استاد ـ قدّس سرّه. ـ از او پرسید: «آیا قول می‌‏‌دهى كه انگور مورد نياز جشن عيد غدير ما را فراهم كنى؟» او گفت: «آرى.» استاد بنيسى ـ قدّس سرّه. ـ به آن حشره رو كرد و فرمود: «اى حشره! اگر اين مرد راست می‌‏‌گويد، شماها از اين باغ برويد و با اين باغ كارى نداشته باشيد!»

     روز عيد غدير آن سال، آن مرد با يک وانت بار انگور، از راه رسيد و به ايشان گفت كه امسال به باغ ما هيچ حشره‌‏‌اى آسيب نرسانيد!

     تو، خود، حديث مفصّل بخوان از اين مجمل!


1394.12.8(تصویر استاد در حال سخنرانی درباره‌ی معارف حدیث شریف کسا)

پرتوافشانی خورشید

استاد بنيسى ـ قدّس سرّه. ـ با اين كه در علوم مختلف اسلامى تبحّر داشت، ولى همه‌‏‌ساله در داخل يا خارج قم مِنبر می‌‏‌رفت و مردم را با سخنان شيرين و شيوایش، از چشمه‌‏‌سار قرآن کریم و روایات 14 معصوم ـ عليهم ‏السّلام. ـ سيراب می‌‏‌كرد.

     درِ خانه‌ی او هميشه به روى مردم باز بود و هر كس در هر وقت شبانه‌‏‌روز، هر نياز يا پرسشى داشت، می‌‏‌توانست به خدمتش برسد و عرض حاجت كند.

     وى در منزل خويش در صبح‌‏‌هاى جمعه، جلسه‌ی درس اخلاق و قِرائت دعاى توسّل، در اَعياد حضرات معصومين ـ عليهم‌ السّلام. ـ مجلس جشن و در روزهاى شهادت ايشان، مجلس عزا برگزار می‌‏‌كرد.


1394.12.24

در گذار خدمت

از فعّاليّت‏‌‌هاى اجتماعى استاد بنيسى ـ قدّس سرّه. ـ تأسيس «دارالبحث اسلامى قم» بود كه به پرسش‌‏‌هاى مذهبى جوانان داخل و خارج كشور پاسخ می‌‏‌داد.

     همچنين وى «مؤسَّسه‌ی باقيات‏‌‌الصّالحات» را تأسيس كرد كه در راه تبليغ مذهب تشيّع و كمک به نيازمندان، كوشا بود.

     از كارهاى ديگر او، تأسيس «نشر طاهر» بود كه آثارش را چاپ می‌‏‌كرد و اكنون نام آن، «انتشارات علّامه بنيسى» است.

     همسر وفادار و فِداكار او نيز سا‌ل‌‏‌ها با او در خدمت به مردم، شريک بود. او با زحمات طاقت‌‏‌فرسايش از ميهمانان وى پذيرايى می‌‏‌كرد و با ايجاد آرامش و تربيت صحيح فرزندان، او را در نوشتن و برگزارى جلسات يارى می‌‌نَمود.


1395.1.2غروب خورشید

قلب نورانى استاد بنيسى ـ قدّس سرّه. ـ حدود ساعت 1 بعدازظهر سه‌‏‌شنبه، 1383/3/12، از كار ايستاد و  وى تبسّم‌‏‌كنان، مولا و محبوبش، حضرت اميرالمؤمنين ـ عليه ‏السّلام. ـ را كه عمرى از او دم زد و نوشت، ملاقات كرد.

چه خوش است وقت مرگم به کَنار من نشینی!     چه خوش است جان سپارم، تو  به چشم خود ببينى!
كه رسَم در آن زمانْ من به کمال آرزویم          تو ولایتم پذیری، به شَفاعتم گزینی‏

و آن‌گاه به لقاى پروردگارش كه سال‏‌ها در راهش خدمت كرده بود، شتافت.

عاشقان حق، به حق، جان می‌‏‌دهند                              بهرشان جان‏‌‌دادن، آسان است و بس‏
بهر اين دلدادگان، روى زمین                              تنگ و نازیبا و زندان است و بس‏
عاشقان را مرگ باشد موهِبت                              رحلت عاشق، درخشان است و بس‏
در زمان مرگ، شادان می‌شود                              چون روانه سوى رحمان است و بس

     پيكر پاک ايشان در روز چهارشنبه، 1383/3/13، از بيت ايشان تا حرم مطهّر حضرت معصومه ـ عليها السّلام. ـ با حضور حضرت آيت‏‌‌الله العظمى مدنى تبریزی ـ دامت بركاته. ـ ، علما و مردم سوگوار تشييع شد و مرجِع تقلید مذكور بر پيكر ايشان نماز خواند.


005(تصویر قبر شریف حضرت استاد)

ضریح خورشید

استاد بنيسى ـ قدّس سرّه. ـ در گلزار شهدای شهر مقدّس قم، رو‌به‌‏‌روى قبر حضرت علىّ بن جعفر ـ عليهما السّلام. ـ، در طبقه‌ی فوقانی قبر مادر عزيزش كه 11 سال پيش از ايشان رحلت كرده بود، دفن شد.

     در مراسم سوگوارى ايشان، رئيس دفتر مقام معظّم رهبرى، چند تن از مراجع تقلید، نمايندگان مراجع دیگر، استادان حوزه و دانشگاه، طلّاب داغديده و عموم مردم شركت كردند.

     روح بزرگوارش شاد و يادش جاودانه باد!

هر زمانى ز من اى خسته‌‏‌دلان! ياد كنيد‏          با همان یاد، دل و جان مرا شاد کنید
قصدم این بود: کنم خدمت دین و میهن          این دو از همّت خود بيش‌‏تر آباد كنيد

شيعه‏‌‌بودن به على، فطرت و آيين من است‏          پور خود را به سوى مذهبش ارشاد كنيد
به «بنيسى» كه دگر نيست ميان مردم‏          رحمتى خوانده و از او به خوشى ياد كنيد


خوشه‌های خورشید

از استاد بنیسی ـ قدّس سرّه. ـ 4 فرزند به‌جا مانده است:
1. دخترى با فضل فراوان كه معلّم قرآن کریم و معارف الاهى است؛
2. «طاهر» كه ناشر آثار ايشان است؛
3. «حبيب» كه روحانی فاضل و متخصّص علوم رايانه‌‏‌اى است؛
4. بنده‌ی حقير.

ندارم غصّه‌‏‌اى، گر من بميرم                              كه از نسلم چهار استاد مانَد


پی‌نوشت‌ها:
1) همه‌ی اشعار این مقاله، از استاد بنیسی ـ قدّس سرّه. ـ است.
2) بسیاری از مطالب این متن، برگرفته از کتاب شیرین «شیرخدای آذربایجان» است.
3) دانشمندان آذربایجان، ص 16؛ ریحانة‌الأدب، ج 2، ص 252؛ سخنوران آذربایجان، ج 1، ص 129 و 130؛ و تذکره‌ی شعرای آذربایجان، ج 1، ص 129؛ برگرفته از: مفاخر آذربایجان (عقیقی بخشایشی، نشر آذربایجان، تبریز، چاپ اوّل، پاییز 1375)، ج 3، ص 1309 و 1310.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا