خوبان

اخلاق آیت الله علی محمّد اِژِه ای (رضوان الله علیه)

تعریف می کرد: «کارهایم را کرده بودم که برای تحصیل به نجف بروم؛ رفتم برای اجازه پیش پدرم. گفت: “برو.”

     دیدم اشک توی چشمانش جمع شد؛ از رفتن به نجف منصرف شدم!»

خورشید، ص 50

[divider style=”solid” top=”20″ bottom=”20″]

مشهد که بودند، آیت الله سبزواری به میرزا محمّدحسین [پدر آیت الله اژه ای] می گوید: «حاج آقا! من یک دختری دارم؛ می خواهم بدهم به علی محمّد تا او داماد من بشود.» میرزا محمّدحسین چیزی نگفت؛ نه تأیید کرد، نه رد.

     علی محمّد می گفت: «احساس کردم پدر بابت دوری من از اصفهان ناراحت شد؛ نپذیرفتم!»

ص 50

[divider style=”solid” top=”20″ bottom=”20″]

قبل از انقلاب توی میدان کهنه، افرادی الواتی می کردند. فکر می کردیم حاج آقا به این ها نگاه هم نمی کند.

     آقا سلام و علیک می کرد، خوش و بش می کرد، چایی اش را  هم می داد به آن ها.

     با خودمان می گفتیم حتمًا آقا چیزی ازشان دیده است.

     بعضی هایشان می گفتند: «ما مسجد می آییم فقط برای حاج آقا.» برخورد و صفای حاج آقا را که می دیدند، مرید می شدند.

ص 82

[divider style=”solid” top=”20″ bottom=”20″]

با همه، خوش رو بود؛ نسبت به افراد غیر مسلمان هم.

     توی محلّه ی جویباره، افراد یهودی، زیاد بودند. نسبت به افراد یهودی و آن هایی که به دین تقیّدی نداشتند، با روی گشاده برخورد می کرد.

     افراد زیادی جذب شخصیتش شده بودند.

ص 84

[divider style=”solid” top=”20″ bottom=”20″]

شیک پوش بود؛ کفش زرد مخصوص می پوشید با قبای زرد و عبای نازک بسیارتمیز. عِمامه شان همیشه تمیز و مرتّب بود.

ص 88

[divider style=”solid” top=”20″ bottom=”20″]

زودتر از همه به مسجد می آمد، با مردم گپ می زد، به مردم دل می می داد، حرف هایشان را می شنید، چاره می جست برای مشکلاتشان.

     نگاه مردم به روحانی ها عِوض شده بود. جایش شده بود توی دل مردم.

ص 90

[divider style=”solid” top=”20″ bottom=”20″]

معروف بود به «آقاگل»، خوش رفتار و خوش رو بود، مردم را به راه راست هدایت می کرد.

ص 93

[divider style=”solid” top=”20″ bottom=”20″]

به کتاب و کتابخانه علاقه داشت.

ص 94

[divider style=”solid” top=”20″ bottom=”20″]

می گفت: «هر وقت گرفتاری، برو زیر آسمان؛ در دل شب 66 مرتبه بگو: “یا الله!”.»

ص 97

[divider style=”solid” top=”20″ bottom=”20″]

اطراف محراب مسجد، مملو از جوانان بود. با جوانان کَنار محراب می نشست و صحبت می کرد، می گفت: «شما در پیشگاه خدا عزیز هستید.»

     اجازه نمی داد کسی از خود و زندگی اش، ناامیدانه حرف بزند [یا] از گناهانش صحبتی به میان آورد.

     برخوردش گرم بود. با صدای رسایی سلام و احوالپرسی می کرد.

ص 101

[divider style=”solid” top=”20″ bottom=”20″]

اوّل می گفت: «واجبات را یادتان نرود. مستحبّات را هر وقت توانستید، انجام دهید. مراقب باشید انجام مستحبّات، سبب ترک واجبات نشود. واجبات، اهم؛ و مستحبّات، اضافه کاری و فرع است. می توانید اضافه کاری را انجام دهید؛ امّا بعد از انجام واجبات؛ آن هم اگر توانایی جسمی داشتید، اگر آرامش داشتید، اگر روانتان آماده بود، اگر زمینه داشتید.»

ص 103

[divider style=”solid” top=”20″ bottom=”20″]

پیش سلام بود؛ به کوچک و بزرگ سلام می کرد. نشده بود کسی زودتر سلام کند.

     به جوان ها احترام می گذاشت، بچه های کوچک تر را  هم نوازش می کرد، حالشان را می پرسید و اسمشان را.

ص 109

[divider style=”solid” top=”20″ bottom=”20″]

به تمیزی مسجد اهمّیّت می داد، تا می آمد، عبایش را بر می داشت و جارو به دست می گرفت، حیاط را جارو می کرد، هیچ وقت نمی گفت فُلانی! بیا این کار را انجام بده.

     یاد گرفته بودیم قبل از ورودشان به مسجد، همه جا را تمیز و آماده کنیم.

ص 110

[divider style=”solid” top=”20″ bottom=”20″]

سفارش می کرد دین اسلام را سخت نگیرید. دین را آن قدر آسان می کرد که میلمان به شناختن اسلام و احکام، بیش تر می شد.

     می گفت: «خدا قول داده همه تان را بهشت بفرستد؛ به شرطی که هر کاری گفته، انجام دهید. خاطرتان جمع باشد.» می خندید و می گفت: «من هم قول می دهم.»

ص 110

نوشته های مشابه

‫2 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا